از روی صخره پا می شوم اندامم کرخت و سفت شده بودند و صورتم غرق در خون خشک شده ،بود . از پس در آب به خودم نگاه کرده بودم تمام دنیا را خودم و بد بختی می دیدم. به سمت شهر ره سپار شدم ولی شهری در کار نبود . جنازه های سوخته و خاکستر ساختمان ها از هر طرف به چشم می خورد . دنیا را نا مرد می پنداشتم . بارتی های نوکر به ما شبانه حمله کرده بودند و عده زیادی از پادیری ها در آتش سوخته بودند .ما قدرتمند بودیم ولی گول می خوردیم و به هیچ عنوان با خدا قابل مقایسه نبودیم .
به دوستانم (جسد هایشان) نگاه کردم . من شبانه با عده ی اندکی از نفرات روستا به عبادت گاه رفتیم .ولی بارتی ها به ما هم حمله کردند و ما تعدادمان نسبت به آنها خیلی کم بود همه ی آنها را کشتیم ولی فقط من موندم.باید چکار می کردم؟به یکی دیگر از سیارک ها می رفتم؟یا به زمین بزرگ می رفتم؟شاید هم درست این بود که همین جا می موندم و انتقام دوستانم را از آن بارتی ها و انسان ها می گرفتم! در دنیایی از چراها غرق شده بودم ولی من چرای سوم را انتخاب کردم.انتقام!
این خوی من بود و من کاریش نمی توانستم بکنم. از میان درختان رد شدم و بالاخره توانستم گروهی از بارتی ها - شایدم انسان ها- را ببینم.آنها شبیه هم بودند با این فرق که ما برای راضی کردن عده ای از انسان ها به آنها قدرت های جادویی دادیم. و آنها خود را بارتی نامیدند. ناگهان بدون هیچ درنگی از میان درختان بیرون پریدم و بر 7 نفر دشمن حمله بردم .سریع متوجه شدم آنها انسانند چرا که بعد از این که دو تایشان را تنها به وسیله مشت های جادویی کشتم ،شمشیر کشیدند. 5 نفر باقی مانده بود .آنها دوستانم را سوزانده بودند و من آنها را می سوزاندم.
ظولی نکشید که جسد های سوختشان بر روی زمین افتاده بود.با نفرت به جسد ها نگاه می کردم!حتی جسد آنها نیز انزجار آور بود.
من ملان در همان جا قسم خوردم انتقام همه ی افرادی را که می شناختم را بگیرم!
این زندگی جدید من بود.
***
سرزمین پادیر
جایاه اول
سرزمین پادیر ،سرزمینی تک افتاده بود.یه جورایی توضیحش سخته، پادیر مجمو عه ای از سیارک هاست-،قسمت هایی خاکی معلق بر هوا-.در گذشته های دور همه ی سیارک ها از آن پادیری ها بودند ولی وقتی انسان ها آمدند شرارت وارد سرزمین پادیر شد.
تک تک سیارک ها توسط موجودات بیگانه فتح شدند و پادیری های قدرتمند قدرتشان رو به فنا رفت.آیا این سرنوشت آنها بود؟دوره ی آنها تمام شده بود؟
ملان آهی کشید.از روی برگ های خشک شده گذشت.صدای خش خش در زیر پایش آزارش می داد؛آرامشش را از دست می داد.در نتیجه کمی از قدرتش استفاده کرد و تمام برگ های زرد رنگ و پهن را از جلویش کنار زد.
سکوت!
به این می گفتند آرامش!
در بیشتر مواقع او سکوت را دوست نداشت. او سن زیادی نداشت و همیشه در این مواقع با دوستانش راه می رفت،تمرین می کرد،صحبت می کرد،شوخی می کرد و هزار تا کار دیگر که دیگر نمی توانست!
دوران های خوب تمام شده بود!
این اتفاق همه جا افتاده بود و اگر جایی نیفتاده بود به زودی می یفتاد.انسان ها دیگر فرمانروایی پادیری ها رو قبول ندارند و حاضرند در این راه نصف جمعیت بی شمارشان را تمام کنند.
او در سیارک آبتین بود.دومین سیارک امن!ولی دیگر امن نبود.ولی او امنش می کرد!تمام انسان های این سیارک را زیر سلطه ی خود می گرفت و بعد با ارتشش بقیه سیارک ها را امن می کرد.هر چند شاید حریف سیارک های اهریمنی نمی شد ولی بیشترشون رو از دست انسان ها نجات می داد.
این آرزوی بزرگی برای یک انسان است نه؟
ولی ملان انسان نبود او یک پادیر بود،موجودی با قدرت هایی ماورایی از بدر تولد،با قدمتی بسیار طولانی،او به خودش اعتماد کامل داشت.
امن ترین سیارک را سیارک بزرگ صدا می زدند و گاهی هم با نام پایتخت به آن اشاره می کردند.مسئله این بود که چه کسی به آن اشاره کند.
ولی اگر آنجا هم به سرنوشت آبتین دچار شده بود،او چکار می کرد؟
او قصد نداشت به پایتخت برود.نه فعلا!
بعضی از سیارک ها نه دست انسان ها هستند نه پادیری ها.
با ورود انسان ها به پادیر،شرارت هم وارد شد.مثلا اژدها ها و موجودات دیگر و اهریمنی!
بعضی از سیارک ها در دست این موجودات اسیرند.و در رنج و عذابند.
ولی فعلا مسئله ی اساسی سیارک هایی بود که در دست انسان ها بودند.
ملان،از خاندان جایاه بر این دشمنان باید چیره می شد!
صدایی آرامش او را بر هم زد.بوته ها تکان خوردند و یک انسان پدیدار شد.
یک دختر بود.سنشم کم بود.شاید ده یا دوازده سال.با لباسی معمولی و البته خونی!ملان اولش خواست با یک حرکت دختر بچه را بکشد ولی نتوانست. نیرویی جلوی اورا می گرفت.نیرویی از درونش می گفت این کار را نکن!این نیرو نه وجدان بود نه هیچ چیزی مرتبط با انسانیت!
پادیری ها انسان نبودند که انسانیت داشته باشند.آنها رحم نداشتند و دشمنانشان را بی هیچ درنگی می کشتند حالا چه آن یک بچه باشد چه یک مرد هفتاد ساله.
نیروی درونی اش به وحی می کرد که شاید دختر بچه یک ظاهری انسانی داشته باشد ولی یک انسان یا حتی بارتی نیست.
دختر با تعجب به ملان نگاه می کرد.قیافه ی ملان داد می زد که یک پادیری است.پادیری هم سبزه هستند هم دندان های تیز تری دارند هم ابروهایشان کمی جلوتر است و هزار تا تفاوت کوچک دیگر با انسان ها دارند که ظاهر آنها را متمایز می سازد.
دختر بچه نمی دانست خوشحال باشد و یا ترسیده!
با دو دلی حرف زدن را شروع کرد:
-:من...من...من یه دو رگم.
ملان به دختر بچه نگاه می کرد.او یک دورگه بود!یعنی از یک انسان و یک پادیری متولد شده بود!دیگه همین کم بود!ملان نیشخندی زد و گفت:
-:من بهت آسیبی نمی رسونم.تو یک دورگه ای!من این رو پیش بینی می کردم ولی فکر نمی کردم هیچ دختر ده ساله ای وجود داشته باشه که دورگه باشه.
دختر که کمی خیالش راحت شده بود گفت:
-:من نه سالمه!ولی ممنونم که بهم آسیبی نمی رسونی.
ملان فکری به سرش رسید.پرسید:
-:تو از کی فرار می کردی؟
دختر ناگهان ترسید!گویا همه چیز یادش آمده بود!با ترس و لرز و نا پایداری گفت:
-:انسان ها!اونا دارند دنبال من می گردند!مادر منو کشتند حالا می خوان منو بکشن.کمکم کن!
جمله ی آخرشم لحن التماس داشت.ملان در دلش دعا می کرد که مادر دختر انسان بوده باشد.با سر به دختر فهماند که مشکلی نیست.
دختر با عجله به سمت ملان دوید گویا اورا سرپناهی امن می پنداشت. و او هم بود!او جایاه بود.جایاه در معنای لغوی به زبان پادیری یک معنی بیشتر نمی دهد!و آن هم طبیعت است!در کتاب خاندانی جایاه ها از این خاندان به عنوان همانند طبیعت صلح جو و همانند طبیعت قدرتمند و یا حتی عناوینی دیگر نام برد شده است.در کتاب تاریخچه ی پادری هم یک بخش تنها مختص به خاندان جایاه است چرا که همه ی جایاه مقماتی بالا داشتند.
اولین سرباز انسان با زره ای نقره ای از بین بوته ها دوید.وقتی جایاه-ملان را دید خیلی جا خورد ولی بعد لبخندی زد.چند تا سرباز دیگر هم پشت سرش با تیر کمان از بوته ها خارج شدند.همه با دیدن یک پادیری تعجب کردند.ولی آنها قدرت ملان را دست کم گرفته بودند؛لبخندی زدند و بعد پیکان ها را در زه کمان ها گذاشتند و بعد زه را رها ساختند و پیکان ها را شناور در هوا.
پنج تیر با سرعتی عجیب به سمت ملان شتافتند ولی هنوز نصف راه را نیامده بودند که سرعتشان کم شد و بعد در هوا ایستادند.شعله شدند و این باعث ایجاد اولین جرقه های ترس در صورت سربازان انسان ها شد.دختر بچه پشت سر ملان لبخندی زد.
اولین پیکان معلق در هوا برگشت و با سرعت در شکم یکی از سرباز ها گذشت و زره ی نقره ایه اورا مانند ماغذی پاره کرد و از شکم انسان هم گذشت و تنها در آن آتش را باقی گذشت و سپس از سمت دیگر شکم مرد بیرون آمد.انسان بیچاره در آتشی می سوخت که به وجود آمدنش بسیار عجیب می ماند.
انسان ها با تعجب یک قدم از سرباز دور شدند و بعد سعی کردند فرار کنند ولی بقیه پیکان ها هم حرکت کردند و همه ی سرباز ها را سوخته ساختند. فقط یکی که هیچ تیری شلیک نکرده بود چون تیر کمانی نداشت زنده ماند و بلافاصله گریخت.
ملان برگشت و به دختر بچه نگاه کرد.او لبخند زده بود.ملان گفت:
-:تو یه جا قایم شو تا من برم انتقام مادرتو و همه رو از انسان ها بگیرم.هر جا بری من پیدات می کنم مشکلی نیست.
و بعد به دنبال سربازی که اجازه فرارش را به او داده بود رفت.دختر پشت سر او بود و به ملان نگاه می کرد که مرتب دور تر می شد.
او دورگه بود.
و ظاهری همانند انسان ها داشت.
تنها قدرتش به پادیری ها رفته بود.