تبليغاتX
سرزمین پادیر!

سرزمین پادیر!

سرزمینی فراتر از زمین !

بازیکن تجربه سطح آنلاین
卐 جنگجو نازی卐 immortal_95 (72:82) 193,051,942 36  
❂❂امپراطور❂❂ mani3 (82:80) 91,710,698 33   آنلاین. 00:00:45
❂فرشته مرگ❂ saveh123 (111:91) 90,397,240 33  
♣مختار♣ IranValencia (47:42) 85,586,545 33  
⁂ولیعهد⁂ amirsalehy (61:52) 61,036,510 31  
◄◄ قاتل خاموش►► scorpionkingZ (73:50) 43,239,812 30  
❂استاد بزرگ❂ hevatakhty (68:83) 27,826,274 28  
♣جادوگر♣ loolivash (87:87) 21,773,530 27  
✯ قاتل مسیحی✯ DanaRayaneh (124:87) 18,587,856 27   آنلاین. 00:00:57
♣ مسجد سلیمان♣ arashthearcher (45:143) 12,866,909 25  
⁂جنگجو⁂ prince1986 (41:98) 8,622,112 24  
⁂جنگجو⁂ مهویدی (46:116) 8,376,737 24   آنلاین. 00:02:01
⁂جنگجو⁂ ringi_11 (40:130) 6,940,173 23  
⁂جنگجو⁂ akharin_maya (85:187) 4,385,207 22  
✯ دلاور پارسی✯ kingmonker (58:35) 3,789,922 21  
⁂جنگجو⁂ hosdiang (75:32) 3,543,854 21  
⁂جنگجو⁂ ccccsscccc (79:65) 3,133,019 20  
⁂جنگجو⁂ mehdiraized (148:17) 3,084,570 20  
❂ملکه مرگ❂ tara_jooon (27:23) 2,593,145 19  
⁂جنگجو⁂ alidata2 (23:63) 2,463,976 20   آنلاین. 00:07:11
✯ فرمانده گارد✯ erf12 (43:145) 2,208,489 19   آنلاین. 00:06:00
♖ مشاور♖ kingtimbring12 (159:114) 1,626,211 18   آنلاین. 00:00:50
⁂جنگجو⁂ genehsan (149:119) 1,570,878 18  
⁂جنگجو⁂ parsa..... (45:160) 1,139,842 17   آنلاین. 00:00:55
⁂جنگجو⁂ alirezasafian (163:181) 1,043,454 17  
⁂جنگجو⁂ akarimpour (140:121) 901,672 16  
⁂جنگجو⁂ hamid_oli (175:173) 828,574 16  
卐 جنگجو نازی卐 arya.7000 (73:71) 753,274 15  
⁂جنگجو⁂ Shervin092 (151:82) 606,070 15  
⁂جنگجو⁂ king_spar (27:85) 313,952 12  
⁂جنگجو⁂ alireza244731 (139:78) 198,110 11  
⁂جنگجو⁂ yas1990 (173:95) 184,903 11  
⁂جنگجو⁂ shahin93 (102:7) 154,748 10  
⁂جنگجو⁂ 3xperspolis (128:185) 140,257 10  
⁂جنگجو⁂ salimi12 (179:86) 112,222 9  
✯✯Nazi forever✯✯ kourosh75 (99:95) 26,686 4  
⁂جنگجو⁂ joseph2011 (186:112) 16,465 2  
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 18:21  توسط جایاه  | 

هی نشد دیگه

خوب دوستان گویا نشد این داستان تموم شه و من کامل بذارمش... نمی دونم هنوز کسی هست منتظرش باشه؟ اگر هست بگه شایدم گذاشتیم بقیه فصلاشم

مخلص همه

پوریای عزیز و گل

ولی خودمونیما نود درصد خواننده های از فانتزی بودن:دی


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 20:57  توسط جایاه  | 

سفر

بخش چهارم:سفر


ملان بر روي سنگي نشسته بود و فکر مي کرد.
حالا بايد چه کار مي کرد؟
به پايتخت مي رفت؟
يا بر بقيه انسان ها و بارتي ها در سيارک هاي ديگر پيروز مي شد؟
نمي دانست چکار کند ولي فعلا بايد يک کار را مي کرد.
ايستاد و به سمت جنگل و دختر بچه رفت.
در راه هم دست از فکر کردن بر نداشت.
اهريمنان!
آنها هم مشکلي براي خود بودند.
کاشکي الان مادر و پدرش زنده بودند تا اورا رهنمايي کنند!
کاشکي...
بر روي کپه علفي رفت و بعد صداي تيزي از بالاسرش شنيده شد.
صدا چند ثانيه بيشتر طول نکشيد ولي همين هم زياد بود تا ملان بفهمد قضيه از چه قراره!
سريع عقب رفت و به تکه چوب بزرگي که از آسمان بر مکان قبلي او فرود آمد نگاه کرد.
يه حيله ي قديمي انسان ها!
نيشخندي زد و به راهش ادامه داد ولي در تمام راه حواسش را بيشتر جمع کرد.
بعد از حدود يک ساعت به دختر بچه رسيد.او سريع  از مخفيگاهش که ظاهرا يک چاله بود بيرون جست و به ديدار ملان اومد.با خوشحال گفت:
-:تو موفق شدي!
ملان لبخندي زد.دختر ادامه داد:
-:حالا بايد چکار کنيم؟
ملان سر اين مسئله فکر کرده بود ولي خب...
-:نمي دونم ولي تو که نمي توني با من بياي
دختر اخمي کرد و گفت:
-:يعني من نمي تونم در کنار تو بجنگم؟
ملان حرفي نزد و تنها صداي جيک جيک يک پرنده شنيده شد!
دختر شروع به اعتراض کرد:
-:ولي من نمي خوام!من قويم!
ملان با لبخندي گفت:
-:همه قوين!
ولي بقيه حرف هايش را نزد تا دختر بچه ناراحت نشود.
همه فکر مي کردند که قوين وگرنه انسان ها بر پاديري ها حمله نمي کردند!
ولي فعلا که در حال پيروز شدن بودند!
يعني احتمال داشت اين دختر هم پيروز شود؟
نه!اين حتي دور از فکره!
ولي مگر...
اين افکار را از خودش دور کرد.
دختر اخمي کرد و بر روي زمين نشست و به اصتلاح با ملان قهر کرد!
ملان حالا بايد چکار مي کرد؟
نمي توانست تنها بازمانده اي که جز خودش خون پادير ها را داشت در اين سيارک تنها بگذارد.
-:عيبي نداره.فعلا با من بيا
دختر با خوشحال جستي زد و گفت:
-:بيام؟
-:آره فعلا مي ريم تا دروازه .حداقل تا اونجا با مني.
دختر که لباسانش خاکي شده بود گفت:
-:دروازه؟دروازه کجاست؟
ملان لبخندي زد و گفت:
-:دنبالم بيا،مي فهمي.
دختر با کنجکاوي دنبال ملان حرکت کرد.
آنها از جنگل گذشتند.
به يک درياچه کوچک رسيدند که بيشتر شبيه حوض بود.
توانستند بيابان رو از دور ببينند.
و بالاخره بعد از شش هفت ساعت رسيدند!
دختر حسابي خسته شده بود و ملان مجبور شده بود از قدرتش براي تقويت حال او استفاده کند.
دختر گفت:
-:بالاخره رسيديم؟
ملان گفت:
-:بله.
در اطراف آنها چيزي نبود جز چمن و ديگر تپه هاي چمني!
دختر با تعجب گفت:
-:کجاست پس؟من که چيزي نمي بينم!
ملان يک قدم جلو رفت و سخني را بر لب آورد:

درود بر نگهبان زمان،نگهبان دروازه

ناگهان اشکال مبهمي بر روي چمن ها ظاهر شدند.
کم کم رنگ گرفتند تا قابل ديدن شدند.
دختر با تعجب به موجوداتي که بر روي چمن بودند نگاه کرد.
منقار بزرگي داشند و مانند اسب هاي تک شاخ بال هاي بلندي و بزرگي داشتند.
يکيشون دهنش را باز کرد ولي هيچ صداي بدي از آن خارج نشد!
صد دلنواز بود!مث صداي آواز!
ملان جلو رفت و يکي از حيوانات را نوازش کزد.
دختر گفت:
-:يني پاديري ها با اين ها به يه سيارک ديگه مي رن؟ما با بالن مي ريم.
ملان لبخندي زد و گفت:
-:اينا بهتر از بالنن.
-:معني اون ورد چي بود؟
ملان بر روي يکي از آن پرندگاه عجيب پريد و گردن آن را نوازش کرد و گفت:
-:اين ورد نبود!يه قصه ي طولاني داره.
دختر هيچي نگفت.نمي دانست الان ملان چکار مي کند.او را با خود مي برد يا نه؟
چيزي را از پشت احساس کرد

با ترس برگشت ولي پشت او هم يکي از ان پرندگاه بود.
ملان با خنده گفت:
-:سوار شو!نترس!
ولي دختر هيچ ترسي نداشت!آنقدر مصمم بود با ملان برود که بي هيچ درنگي سوار پرنده شد.بدنش خيلي نرم بود!
صداي آواز ها فضا رو پر کرد و ملان نعره زد:
پايتخت

***


بالن بر فراز سيارک غرق در آتش در حرکت بود.
ورد بارتي ها باعت شده بود که در سطح کمي پرواز کند و هيچ آسيبي نبيند!
مرد چشم سبز بارتي به زمين نگاه کرد و گفت:
-:خدا رحم کنه!معلوم نيست از اين سيارک اهريمني سالم خارج شيم!
بعد خطاب به هدايت کننده بالن گفت:

من يه جا رو ديدم که براي فرود مناسبه

اهريمنان کوچک از پايين به بالن نگاه مي کردند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:43  توسط جایاه  | 

مجلس بزرگان

بخش سوم:مجلس بزرگان

بلافاصله بعد از دیده شدن نور،جلسه ی بزرگان برگزار شد.

جلسه ی انسان ها و بارتی ها.

دور میز چوبی شش تا از بزرگان انسان ها و شش تا از بزرگان بارتی ها نشسته بودند.یکی از انسان ها که نامش رزما بود ایستاد و گفت:

-:نور!اون نور هر چی که بود تونست پایگاه ما رو تو اون سیارک نابود کنه.خبر هایی به دستمون رسیده که اون نور قدرت تنها یک پادیر بوده!

نظم جلسه به هم نخورد.همه ی افراد حاضر عاقل بودند.

جلسه ی در اتاقی در پایتخت برگزار شده بود.چندی قبل از دیده شدن نور، بارتی ها نصف پایتخت را فتح کرده بودندو الان نبرد بر سر نصف دیگر پایتخت و تنها مکانِ نیمه امن،برای پادیری ها بود.رزما نشست و یکی از بارتی ها که ریش کوتاه و چشمانی سبزی داشت بر خاست.

-:پادیرها قدرت زیادی دارند و این قدرت بر سه اساس رشد می کنه!

«اولین دلیل استعداده!پادیری ها هنگام تولد استعداد متفاوتی دارند و بارتی ها نیز همین گونه اند.»

«دومی پیچیده تره!دومین دلیل در بارتی ها تمرینه!اون ها با تمرین می تونند قدرت خودشون رو بیشتر جمع کنند و جادو های بزرگ تری انجام بدهند.ولی در پادیر ها تمرین بی معنیه!در اونها مهمترین چیز هدفه!وقتی تو دنیا به راحتی زندگی کنند ضعیف می شن و ضعیف می شن!از هیچ قدرتی استفاده نمی کنند چون نیازی به قدرت ها ندارند!قدرت تو خونشون هست ولی اونا بلد نیستند استفاده کنند!و این تنها دلیل پیروزی ما بر پادیری هاست!این راز پادیری هاست!پادیری ها تا حالا زندگی خوشی داشتند به همین دلیل  موقع حمله ی ما قدرت چندانی نداشتند. ولی اگر ما در جنگ پادیری ها با اهریمنان، می خواستیم با پادیری ها بجنگیم مسلما شکست می خوردیم!چرا که اونا از قبل انگیزه داشتند و یک روز انگیزه داشتن برای نبرد می تونه اون ها رو بسیار قدرتمند کنه!در اون پدیده نور هم همیطور اتفاق افتاده احتمالا!یکی از پادیری زنده مونده،و انگیزه ی شدیدی درونش به وجود آمده!انتقام!اون قدرتمند شده و قدرتمند شده و هر چی بیشتر بجنگه قدرتمند تر هم میشه!»

«ما در ابتدای جنگ اعلام کردیم که جنگ با پادیری ها باید سریع تموم شه وگرنه اون ها قدرتمند می شن ،حالا هم اعلام می کنیم سریع باید به وجود آورنده ی اون نور رو نابود کنیم و گرنه همه ی ما رو نابود می کنه!»

انسان ها با تعجب به هم نگاه می کردند.حتی بعضی از بارتی ها هم تعجب کرده بودند.کمتر کسی از راز پادیری ها خبر داشت.یکی از انسان ها گفت:

-:بهتر نبود این مسئله رو زودتر می گفتی؟

بارتی چشم سبز گفت:

-:گذشته ها گذشته.

ولی این حرفش دروغ بود.بارتیه ا خیلی چیز ها را به انسان نگفته بودند چون به انسان ها اعتماد کامل نداشتند!اگر همه چیز را لو می دادند شاید انسان ها به بارتی ها هم رحم نمی کردند!هر چند نتیجه جنگ بارتی ها و انسان ها نتیجه بدی نبود.آن انسان دوباره حرف زد:

-:خب،گفتی سه دلیل.نمی خوای دلیل سوم رو بگی؟

-:دلیل سوم هوشه!این مسئله هم در بارتی ها و هم در پادیری مشترکه!اگر پادیری هوش داشته باشه خیلی بهتر می تونه از قدرت استفاده کنه در حالی که اگر هوش نداشته باشه درونش  کم کم خورده می شه تا نابود شه.

انسان سرش را به این نشانه که فهمیده تکان داد و بعد نشست.بارتی دوباره گفت:

-:گویا این پادیری همه ی این موارد رو داشته!هم هوش هم انگیزه و هم استعداد!شاید چیزای دیگری هم داشته که ما از آنها بی خبریم.شاید!
یکی از انسان ها که تنها در طول زندگی اش به ریشش می رسید،گفت:

-:ما باید چه جور اون رو نابود کنیم؟
بارتی اخمی کرد و گفت:

-:سه راه داریم که هیچ کدوم صد در صد نیست!

«اولی اینکه خودمون با همه ارتش بهش حمله کنیم که نتیجه اصلا قابل پیش بینی نیست!»

همه ی انسان ها با تعجب به هم نگاه کردند.یعنی این پادیری این همه قدرتمند بود؟

«دوم این که از اهریمن کمک بخوایم!.»

همه از این حرف شگفت زده شدند.اهریمنان دشمن بارتی هانیز بودند!و همین طور انسان ها!چرا باید به آنها کمک می کردند؟

«سومی خیلی پیچیدست!ما می تونیم دو تا پادیری قدرمند رو به جون هم بندازیم!که باز نتیجه معلوم نیست چون اگر این دو پادیری همدیگر را پیدا کنند ما دیگه هیچ شانسی نداریم!»

رزما پرسید:

-: ما چنین پادیری هایی داریم؟ما چجوری باید این کار رو کنیم؟

چشم سبز گفت:

-:کار خیلی سختیه!شاید سخت تر از راضی کردن اهریمن!ما اگر بتونیم اهریمن رو راضی کنیم تا با پادیری ها بجنگند هم اهریمن نابود می شه هم پادیری ها!شاید تنها راهش همین باشه!کیا موافق این کارند؟

چهار نفر از انسان ها و سه نفر از بارتی ها دستشان را بالا بردند،رای مجلس مثبت بود!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 13:58  توسط جایاه  | 

بخش دوم

 

بخش دوم:نور!

 ملان به دنبال آن سرباز انسان رفت.به آهستگی راه می رفت و با این که خیلی عقب تر از سرباز انسان بود همه چیز را می دانست.همه چیز را می دید.می دید ه سرباز در اینجا کمی ایستاده بود تا استراحت کند.بعد از این که سرباز چند دقیقه استراحت کرده بود مخش کار کرده بود و دو دل شده بود که شاید اگر به مرکز بر می گشت آن پادیری دنبالش بیاید و مرکزشان لو برود.

ولی خوشبختانه سرباز اصلا از خود گذشتگی نکرد و دعا کرد پادیری دنبالش نیاید و بعد به راهش ادامه داد.

ملان فکرش به هزار تا جا رفته بود.

سرباز که حدود یک ساعت تا او راه داشت.

دخترک که جایی پنهان شده بود و فعلا جایش امن بود.

پایتخت!

او به آنجا هم فکر کرده بود ولی هر چه تلاش می کرد فکرش جلو تر نمی رفت.

نمی دانشت در پایتخت چه می گذرد. آیا آنجا هم به سرنوشت آبتین دچار شده بود؟یا آنها در امن وصفا زندگی می کردند واصلا از ماجرای آبتین بی خبر بودند!

چه اتفاقی افتاده بود؟پادیری ها چه گناهی مرتکب شده بودند که جزایشان فنا بود؟
نه!
اگر ملان به هدف می رسید آنها دیگر به فنا نمی رسیدند. او نقشه های زیادی در ذهنش داشت تا آدم ها را نابود کند.حتی راه هایی که به فنای خودش می رسیدند!

بارتی ها مشکل بزرگ تری بودند.آنها قدرت بیشتری داشتند.می توانستند با یک ضربه مخفیانه و یا یک سم قوی شده با قدرت های ماورایی پادیر ها را بکشند.به وجود آوردن بارتی ها بزرگ ترین اشتباه پادیری ها بود.

ولی قدرت بارتی ها محدودیت های زیادی داشت.آنها نمی توانستند هیچ کار بزرگی را انجام بدند حتی اگر هزار تا از آنها یک جا جمع می شدند نمی توانستند یک سیارک را یک سانتی متر جابه جا کنند.در حالی که اینکار برای یک پادیری ممکن و اما سخت بود.

حرکت.

ملان از درخت ها گذشت.

بوته های گندم را رد کرد.

تا سر انجام مرکز مخفیه آن انسان های غیر منطقی و فناپذیر دیده شد.

مرکز در مه ای بزرگ فرو رفته بود و نارسیدنی می نمود.

سرباز وقتی به اینجا رسیده بود نفس نفس می زد و  عذاب وجدان داشت.ولی به خودش گفته بود که دیگر کار از کار گذشته و خودش را راضی کرده بود که به مرکز مخفی و ضعیف که به زودی نابود می شد گریخت.

ملان لبخندی زد و به راهش ادامه داد.او کاری می کرد که هر انسان یا بارتی ای با شنیدن نام خاندان او ترس بر دلش بیفتد.

سریع دوید.با سرعت یک پادیر.

پادیر ها  سرعت عمل بالایی دارند.و وقتی قدرت ماورایی را به بارتی ها دادند آنها هم سرعت بالا را از پادیر ها به ارث بردند.

زندگی مثل یه روزه!

سریع زندگیه یه قوم غروب می کنه و و به تدریج طلوع!

ملان در این فکر بود که زمان شب را زودتر تمام کند و  روز را به پایان برساند و زندگی ای جدید برای پادیر بسازد!

در چشم به هم زدن اردوگاه را در نزدیکی خود یافت ولی از سرعت خود نکاست !

مسلما در اردوگاه، بارتی ها بودند و آنها قدرت نسبتا بالایی داشتند!

اون نقشه ی خود را داشت!

ناگهان درخشان شد و همانند نوری ،در زمین خاکی که بین جنگل و اردوگاه وجود داشت دوید.

در اردوگاه اول از همه یک انسان تکه نور را که به سرعت به اردوگاه نزدیک می شد را به بقیه نشان داد.اول نمی ترسیدند و لی بارتی های عاقل جلو آمدند و گفتند:
-:«هیچ وقت به یک چیز بیگانه اعتماد نکنید!»

دید ملان کاهش یافت و بعد در این دنیا تنها خود را دید با زمین زیر پایش!

و بعد نیرو در وجودش به صورت نوری تغیان کرد چرا که این نور می خواست از وجودش خارج شود ولی ملان نمی ذاشت!
بارتی ها تعجب کرده بودندن!چرا که موجود نورانی را می دیدند و با اینکه نور آن شدید تر می شد گویا به آن ها نمی خورد !آنها نوری احساس نمی کرد گویا موجود تنها زرد بود!زرد و متحرک!

ملان دوید و در عین حال تلاش می کرد نیرو را در خودش ذخیر کند.چند تا از بارتی ها قدرتمند همانطور که او پیشبینی می کرد سعی کردند جلوی اورا بگیرند ولی حتی قدرت زیاد آنها از قدرت نور بیشتر نبود!

جایاه دوید و دوید تا به صد متری اردوگاه رسید و بعد چشمانش را باز کرد.

دیدش گسترش یافت و انرژی نور مانند در آن بیابان پخش شد!همه هیکل هایانسان ها و بارتی ها در نوری که گرمایش در حد خورشید بود می سوختند و هیچ چیز جلودار این نور نبود!با بر خورد به پارچه ی چادر های ارودگاه آنها را می سوزاند و زره های انسان ها را در هوا حل می کرد.

نور فرا تر از یک نور معمولی بود و یک پشتیبان داشت.

و آن پشتیبان به درستی نور را در همه جهات می چرخاند و دشمنان را می سوزاند!

وقتی هیچ دشمنی نیافت نور را به بالا فرستاد!

تمام موجودات سیارک با تعجب به نوری نگاه می کردند که در وسط سیارک به وجود آمده بود!انسان ها و بارتی ها که برای پیدا کردن پادیری های فراری رفته بودند با دیدن نور لرزه بر اندامشان افتاد چرا که مکان اردوگاه خود را خوب می دانستند!

پادیری ها لبخند زدند و تنها دو رگه ی جزیره از قدرت زیاد پادیری ها و جایاه شگفت زده شد!

خود ملان هم لبخندی زد .تا حالا چنین قدرتی از خودش ندیده بود!

در سیارک ها ی دیگر هم نور پیدا بود و وقتی این نور به چشم اژدهاهای سیارک آبتین افتاد،آنها غریدند و فکر کردند که دشمنی بر آنها ظاهر شده!
اهریمنان چشم های خود را در غار های تاریک خود بستند چرا که نور کل پادیر را در بر گرفته بود!
ولی حیف!

ولی حیف که هیچ شهر امنی باقی نمانده بود!

حتی در پایتخت!



 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:59  توسط جایاه  | 

زندگیه من

از روی صخره پا می شوم اندامم کرخت و سفت شده بودند و صورتم غرق در خون خشک شده ،بود . از پس در آب به خودم نگاه کرده بودم تمام دنیا را خودم و بد بختی می دیدم. به سمت شهر ره سپار شدم ولی شهری در کار نبود . جنازه های سوخته و خاکستر ساختمان ها از هر طرف به چشم می خورد . دنیا را نا مرد می پنداشتم . بارتی های نوکر به ما شبانه حمله کرده بودند و عده زیادی از پادیری ها در آتش سوخته بودند .ما قدرتمند بودیم ولی گول می خوردیم و به هیچ عنوان با خدا قابل مقایسه نبودیم .

به دوستانم (جسد هایشان) نگاه کردم . من شبانه با عده ی اندکی از نفرات روستا به  عبادت  گاه رفتیم .ولی بارتی ها به ما هم  حمله کردند و ما  تعدادمان نسبت به آنها خیلی کم بود همه ی آنها را کشتیم ولی فقط من موندم.باید چکار می کردم؟به یکی دیگر از سیارک ها می رفتم؟یا به زمین بزرگ می رفتم؟شاید هم درست این بود که همین جا می موندم و انتقام دوستانم را از آن بارتی ها و انسان ها می گرفتم! در دنیایی از چراها غرق شده بودم ولی من چرای سوم را انتخاب کردم.انتقام!

این خوی من بود و من کاریش نمی توانستم بکنم. از میان درختان رد شدم و بالاخره توانستم گروهی از بارتی ها  - شایدم انسان ها- را ببینم.آنها شبیه هم بودند با این فرق که ما برای راضی کردن عده ای از انسان ها به آنها قدرت های جادویی دادیم. و آنها خود را بارتی نامیدند. ناگهان بدون هیچ درنگی از میان درختان بیرون پریدم و بر 7 نفر دشمن حمله بردم .سریع متوجه شدم آنها انسانند چرا که بعد از این که دو تایشان را تنها به وسیله مشت های جادویی کشتم ،شمشیر کشیدند. 5 نفر باقی مانده بود .آنها دوستانم را سوزانده بودند و من آنها را می سوزاندم.

ظولی نکشید که جسد های سوختشان بر روی زمین افتاده بود.با نفرت به جسد ها نگاه می کردم!حتی جسد آنها نیز انزجار آور بود.

من ملان در همان جا قسم  خوردم انتقام همه ی افرادی را که می شناختم را بگیرم!
این زندگی جدید من بود.

***

سرزمین پادیر

جایاه اول

سرزمین پادیر ،سرزمینی تک افتاده بود.یه جورایی توضیحش سخته، پادیر  مجمو عه ای از سیارک هاست-،قسمت هایی خاکی معلق بر هوا-.در گذشته های دور همه ی سیارک ها از آن پادیری ها بودند ولی وقتی انسان ها آمدند شرارت وارد سرزمین پادیر شد.

تک تک سیارک ها توسط موجودات بیگانه فتح شدند و پادیری های قدرتمند قدرتشان رو به فنا رفت.آیا این سرنوشت آنها بود؟دوره ی آنها تمام شده بود؟

ملان آهی کشید.از روی برگ های خشک شده گذشت.صدای خش خش در زیر پایش آزارش می داد؛آرامشش را از دست می داد.در نتیجه کمی از قدرتش استفاده کرد و تمام برگ های زرد رنگ و پهن را از جلویش کنار زد.

سکوت!
به این می گفتند آرامش!
در بیشتر مواقع او سکوت را دوست نداشت. او سن زیادی نداشت و  همیشه در این مواقع با دوستانش راه می رفت،تمرین می کرد،صحبت می کرد،شوخی می کرد و هزار تا کار دیگر که دیگر نمی توانست!

دوران های خوب تمام شده بود!

این اتفاق همه جا افتاده بود و اگر جایی نیفتاده بود به زودی می یفتاد.انسان ها دیگر فرمانروایی پادیری ها رو قبول ندارند و حاضرند در این راه نصف جمعیت بی شمارشان را تمام کنند.

او در سیارک آبتین بود.دومین سیارک امن!ولی دیگر امن نبود.ولی او امنش می کرد!تمام انسان های این سیارک را زیر سلطه ی خود می گرفت  و بعد با ارتشش بقیه سیارک ها را امن می کرد.هر چند شاید حریف سیارک های اهریمنی نمی شد ولی بیشترشون رو از دست انسان ها نجات می داد.

این آرزوی بزرگی برای یک انسان است نه؟

ولی ملان انسان نبود او یک پادیر بود،موجودی با قدرت هایی ماورایی از بدر تولد،با قدمتی بسیار طولانی،او به خودش اعتماد کامل داشت.

امن ترین سیارک را سیارک بزرگ صدا می زدند و گاهی هم با نام پایتخت به آن اشاره می کردند.مسئله این بود که چه کسی به آن اشاره کند.

ولی اگر آنجا هم به سرنوشت آبتین دچار شده بود،او چکار می کرد؟

او قصد نداشت به پایتخت برود.نه فعلا!

بعضی از سیارک ها نه دست انسان ها هستند نه پادیری ها.

با ورود انسان ها به پادیر،شرارت هم وارد شد.مثلا اژدها ها و موجودات دیگر و اهریمنی!

بعضی از سیارک ها در دست این موجودات اسیرند.و در رنج و عذابند.

ولی فعلا مسئله ی اساسی سیارک هایی بود که در دست انسان ها بودند.

ملان،از خاندان جایاه بر این دشمنان باید چیره می شد!

صدایی آرامش او را بر هم زد.بوته ها تکان خوردند و یک انسان پدیدار شد.

یک دختر بود.سنشم کم بود.شاید ده یا دوازده سال.با لباسی معمولی و البته خونی!ملان اولش خواست با یک حرکت دختر بچه را بکشد ولی نتوانست. نیرویی جلوی اورا می گرفت.نیرویی از درونش می گفت این کار را نکن!این نیرو نه وجدان بود نه هیچ چیزی مرتبط با انسانیت!
پادیری ها انسان نبودند که انسانیت داشته باشند.آنها رحم نداشتند و دشمنانشان را بی هیچ درنگی می کشتند حالا چه آن یک بچه باشد چه یک مرد هفتاد ساله.

نیروی درونی اش به وحی می کرد که شاید دختر بچه یک ظاهری انسانی داشته باشد ولی یک انسان یا حتی بارتی نیست.

دختر با تعجب به ملان نگاه می کرد.قیافه ی ملان داد می زد که یک پادیری است.پادیری هم سبزه هستند هم دندان های تیز تری دارند هم ابروهایشان کمی جلوتر است و هزار تا تفاوت کوچک دیگر با انسان ها دارند که ظاهر آنها را متمایز می سازد.

دختر بچه نمی دانست خوشحال باشد و یا ترسیده!

با دو دلی حرف زدن را شروع کرد:

-:من...من...من یه دو رگم.

ملان به دختر بچه نگاه می کرد.او یک دورگه بود!یعنی از یک انسان و یک پادیری متولد شده بود!دیگه همین کم بود!ملان نیشخندی زد و گفت:

-:من بهت آسیبی نمی رسونم.تو یک دورگه ای!من این رو پیش بینی می کردم ولی فکر نمی کردم هیچ دختر ده ساله ای وجود داشته باشه که دورگه باشه.

دختر که کمی خیالش راحت شده بود گفت:

-:من نه سالمه!ولی ممنونم که بهم آسیبی نمی رسونی.

ملان فکری به سرش رسید.پرسید:
-:تو از کی فرار می کردی؟

دختر ناگهان ترسید!گویا  همه چیز یادش آمده بود!با ترس و لرز و نا پایداری گفت:

-:انسان ها!اونا دارند دنبال من می گردند!مادر منو کشتند حالا می خوان منو بکشن.کمکم کن!

جمله ی آخرشم لحن التماس داشت.ملان در دلش دعا می کرد که مادر دختر انسان بوده باشد.با سر به دختر فهماند که مشکلی نیست.

دختر با عجله به سمت ملان دوید گویا اورا سرپناهی امن می پنداشت. و او هم بود!او جایاه بود.جایاه در معنای لغوی به زبان پادیری یک معنی بیشتر نمی دهد!و آن هم طبیعت است!در کتاب خاندانی جایاه ها از این خاندان به عنوان همانند طبیعت صلح جو و همانند طبیعت قدرتمند و یا حتی عناوینی دیگر نام برد شده است.در کتاب تاریخچه ی پادری هم یک بخش تنها مختص به خاندان جایاه است چرا که همه ی جایاه مقماتی بالا داشتند.

اولین سرباز انسان با زره ای نقره ای از بین بوته ها دوید.وقتی جایاه-ملان را دید خیلی جا خورد ولی بعد لبخندی زد.چند تا سرباز دیگر هم پشت سرش با تیر کمان از بوته ها خارج شدند.همه با دیدن یک پادیری تعجب کردند.ولی آنها قدرت ملان را دست کم گرفته بودند؛لبخندی زدند و بعد پیکان ها را در زه کمان ها گذاشتند و بعد زه را رها ساختند و پیکان ها را شناور در هوا.

پنج تیر با سرعتی عجیب به سمت ملان شتافتند ولی هنوز نصف راه را نیامده بودند که سرعتشان کم شد و بعد در هوا ایستادند.شعله شدند و این باعث ایجاد اولین جرقه های ترس در صورت سربازان انسان ها شد.دختر بچه پشت سر ملان لبخندی زد.

اولین پیکان معلق در هوا برگشت و با سرعت در شکم یکی از سرباز ها گذشت و زره ی نقره ایه اورا مانند ماغذی پاره کرد و از شکم انسان هم گذشت و تنها در آن آتش را باقی گذشت و سپس از سمت دیگر شکم مرد بیرون آمد.انسان بیچاره در آتشی می سوخت که به وجود آمدنش بسیار عجیب می ماند.

انسان ها با تعجب یک قدم از سرباز دور شدند و بعد سعی کردند فرار کنند ولی بقیه پیکان ها هم حرکت کردند و همه ی سرباز ها را سوخته ساختند. فقط یکی که هیچ تیری شلیک نکرده بود چون تیر کمانی نداشت زنده ماند و         بلافاصله گریخت.

ملان برگشت و به دختر بچه نگاه کرد.او لبخند زده بود.ملان گفت:

-:تو یه جا قایم شو تا من برم انتقام مادرتو و همه رو از انسان ها بگیرم.هر جا بری من پیدات می کنم مشکلی نیست.

و بعد به دنبال سربازی که اجازه فرارش را به او داده بود رفت.دختر پشت سر او بود و به ملان نگاه  می کرد  که مرتب دور تر می شد.

او دورگه بود.

و ظاهری همانند انسان ها داشت.

تنها قدرتش به پادیری ها رفته بود.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:18  توسط جایاه  | 

مقر اژدها

شهر اژدها ها

در ابتدا می خواهم با مقر اژدها آشنا شوید .

مقری شوم .که مملو از آتش و اژدها های خشمگین است!
در گذشته اینجا سیارکی سرسبز به نام سارین بود .که یکی از زیبا ترین مناطق سرزمینپادیر بود .ولی اژدها ها حمله کردند و آنرا به آتش کشیدند این بود سرگذشت سیارک ،سارین!

سرزمین پادیر از تعداد زیادی سیارک درست شده . قسمتی هایی سنگی که بر روی هوا معلق اند!

اطلاعات بیشتر رو در پست بعد توضیح می دهم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:48  توسط جایاه  | 

سرزمین پادیر

به سرزمین پادیر خوش آمدید !

به سرزمینی فراتر از زمین.

سرزمینی که وارد شدن به آن کار هر کسی نیست .

_________

این عکس به دلیل عید نوروز برداشته شد

_________

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 14:55  توسط جایاه  |